Posts

پست دوم

احساس می‌کنم توی قلبم یک کنسرو دارم، یعنی جای قلبم یک قوطی کنسرو است که همه‌ی حال و روزم، امیدها و آرزوهام مثل ماهی‌های کوچک مرده کنار هم خوابیده‌اند. همان جور سرد و چرب و بی‌حرکت.‌   

پست اول

 شاید این وبلاگ را فقط به خاطر همین یک پست ساخته‌ام، چون به نظرم آمد چیزهایی را باید گفت، اما من جای امنی ندارم که حرفم را بزنم و البته خوانده هم بشود، پس می‌گذارم این‌جا به امید این که خوانده شود: وقتی بدون روسری در خیابان راه می‌روم، راه طولانی‌تر و خیابان شلوغ‌تر می‌شود یا این که این طور به نظر می‌رسد. احساس می‌کنم همه دارند من را نگاه می‌کنند، حتا گاهی، یعنی تقریبا همه‌ی زمانی را که دارم راه می‌روم، فکر می‌کنم الان کسی گلوله‌ای خالی می‌کند توی سرم و بعد ذهنم می‌رود که وقتی بچه‌ام خبر مرگم را بشنود چه می‌شود. یا خیال می‌کنم الان می‌ریزند سرم و کتکم می‌زنند و فکر می‌کنم اگر چنین شد، زودی موبایلم را یک طرفی پرت کنم که کسی دستش بهش نرسد. یا فکر می‌کنم الان دستم را می‌کشند و می‌کنندم توی ماشینی، یا خیال می‌کنم الان کسی متلک می‌گوید، یا خیال می‌کنم دیگران مسخره‌ام می‌کنند. بعد سر می‌گردانم ببینم آیا کسی دیگر هم مثل خودم بدون روسری هست؟ و می‌بینم کسی نیست، دخترهای جوان و نوجوان هستند، زیادند اما هنوز نسبت به محجبه‌ها خیلی کمند. اما زن هم‌سن و سال خودم، اصلا ندیده‌ام. دوست چهل ساله‌ام ...