احساس میکنم توی قلبم یک کنسرو دارم، یعنی جای قلبم یک قوطی کنسرو است که همهی حال و روزم، امیدها و آرزوهام مثل ماهیهای کوچک مرده کنار هم خوابیدهاند. همان جور سرد و چرب و بیحرکت.
شاید این وبلاگ را فقط به خاطر همین یک پست ساختهام، چون به نظرم آمد چیزهایی را باید گفت، اما من جای امنی ندارم که حرفم را بزنم و البته خوانده هم بشود، پس میگذارم اینجا به امید این که خوانده شود: وقتی بدون روسری در خیابان راه میروم، راه طولانیتر و خیابان شلوغتر میشود یا این که این طور به نظر میرسد. احساس میکنم همه دارند من را نگاه میکنند، حتا گاهی، یعنی تقریبا همهی زمانی را که دارم راه میروم، فکر میکنم الان کسی گلولهای خالی میکند توی سرم و بعد ذهنم میرود که وقتی بچهام خبر مرگم را بشنود چه میشود. یا خیال میکنم الان میریزند سرم و کتکم میزنند و فکر میکنم اگر چنین شد، زودی موبایلم را یک طرفی پرت کنم که کسی دستش بهش نرسد. یا فکر میکنم الان دستم را میکشند و میکنندم توی ماشینی، یا خیال میکنم الان کسی متلک میگوید، یا خیال میکنم دیگران مسخرهام میکنند. بعد سر میگردانم ببینم آیا کسی دیگر هم مثل خودم بدون روسری هست؟ و میبینم کسی نیست، دخترهای جوان و نوجوان هستند، زیادند اما هنوز نسبت به محجبهها خیلی کمند. اما زن همسن و سال خودم، اصلا ندیدهام. دوست چهل سالهام ...
ساعت هشتونیم صبح است. ساعت هفت بیدار شدم و یک ساعتم را کشتم جز خطی که از تو خواندم و احساس کردم تنها نیستم. حالا بیآن که بخواهم حرفی پس حرفی بزنم، میگویم که در دنیا فقط یک دوست صمیمی و واقعی دارم و آن هم تویی. موضوع این نیست که چه کسی را بیشتر از همه دوست دارم، موضوع این نیست که نبودن چه کسانی را واقعا میتوانم یا نمیتوانم در زندگی تاب بیاورم، یا دلم برای چه کسانی بیوقفه تنگ میشود، موضوع دوستی است که یک چیزی سوای اینهای دیگر است، سوای رابطهی والد و فرزندی یا رابطهی عاشقانه. حتا موضوع این نیست که کدام بر کدام ارجح است. اینها چیزهای مجزا هستند. من در رابطه با تو از خیلی از مراتب عبور کردم، در واقع خیلی مراتب را طی کردم، از سرش نپریدم، توی سرم زندگیشان کردم، هی رفتم و برگشتم و باز هم میروم و برمیگردم، اما حالا مدت قابل توجهی است که با تو فقط دوستم، عشق نیست یا تمایل تن یا استاد و شاگردی، دوستی است. که این چیزها را شامل نمیشود، یعنی بود و نبودش دوستی را معنا نمیکند، چرا که دوستی چیزهای دیگری در خود دارد، باید داشته باشد تا بشود دوستی. برای من چنین است. دوستی برای من آخری...
Comments
Post a Comment